خرید بک لینک

درباره سایت

Dear Diaries

امکانات وب

عزیزدلم حاالایی که به اندازه کافی فاصله و اتفاق فاصله انداز بینمون افتاده یاید اقرار کنم دلم تنگ شده. شاید همین یه شب دلتنگیه . شاید بخاطر جنبه های خوبته که امشب تو ذهنم پر رنگ شده و باعث شده حالم‌بد بشه بخاطرت.. شاید بخاطر آدماییه که نزدیکم میان و میرن و حسی بهم نمیدن و میلم بهشون نمیکشه و عجیب غریبن که باعث میشن یاد تو بیوفتم و دلم تنگ بشه.. نمیدونم .. هر چیی که هست امشب بدون حد و مرز و قانون دلم‌میخوادت . بدون درست و غلط بهت فکر میکنم و دلم یه ذره میشع.. مهم نیست اگه اشتباهه . منطق امشب مهم ن

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

بیا واقعا راجع بهش حرف‌بزنیم الانی که دو هفته است گذشته اوتم بعد چیت کردن ینی اخرین کاری که دیگه انجام شد که دییییگه تموم کنه این سردرگمی رو .. با اینکه این اتفاقه واسه جمع کردن داستان بود که دیگه گیج نشم اما نمیدونم چزا الانم‌ هنوز نکندم .. هنوز منتظرم.. منتظر اینکه پشیمونی و حال بدش رو ببینم ؟ یا اینکه مناظر یه راهم‌واسه دوباره باهم‌بودن ؟ خودمم نمیدونم فقط میدونم اینجوری نمیخوام بمونه . وابستگی لعنتی نمیدونم چیه که اینجوری آدمو داغون میکنه که میدووونی باید تموم‌شه اما ول نمیکنی . چسبیدی به رو

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

خب میشه گفت یه ماهی هست که کاملا تنهام و‌رابطمم‌که تموم شد مطلقا هیچی رد و‌بدل نشد یعنی قشنگ تمیییز یه ماه اگه از ۱ مرداد حساب کنیم . میتونم بگم ماه سختشو‌ عبور کردم . یکم از حس و حالم بگم که بعدها یادم بمونه مسیر بریک آپ چجوریه و روالش دستم بیاد.اولش که تازه کردم حالم خبلی بد بود . خب خیانت دیدم. شب اول قشنک داغون که اگه یاذت باشه با اکسه اکس رفتم بیرون که نفهمم چی میگذره. بعد اون روز سرمو گرم نگه داشتم که درد نکشم و اوایا میشه گفت راحت بود . چون حس میکردم اینطوری نمیمونه.و داشتم میگفام حالا شر

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

دیروز بعد نوشتن اون مطلب شبش حالم‌بد شد تا همین الان . گیجم ، گمم ، سردرگمم . تو حال خودم نیستم . بریک آپ‌و جدا شدن از آدما حالمو بد خراب میکنه مث مرگه واسم . چه خودم کات کتم چه باهام کات کنن چه مقصر باشم چه اونا باشن چه نزدیک باشن چه دور باشن چه هرچی..... من له میشم مغزم داغون میشه حالم خراب میشه . خدا هم که منو اینحور وقتا یادش میره . تو مسایل عاطفی اصلا دخالت نمیکنه . همه جا فقط درد کشیدم چه خوب یودم چه بد ...و این تنهاییا تموم شدنی نیست . آدما میان و از من رد میشن و هیشکی عین خخیالش نیست و م

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

بن بست بود رسیدم به تهش بالاخرهشایدم از اول میذونستم و فقط منتظر بودم تهشو با چشام ببینم . از بس که تو زندگیم وقتایی بوده که به حسای‌درونیم اعتماد کردم و گند زدم . من فقط شک داشتم وگرنه تا این ته نمییومدم.دیگه چیزی برای جنگیدن نیست.این آخرین دفعه هه چشامو جور دیگه باز کرد . شاید لازم بود.دیگه واسه راه باز نکردنه از ته این بن بست محبورم کوچرو ببندم.واسه اینکه بازی نخورم.واسه جلوگیری از اسیبم..خدا خودش میدونه از ترس تصمیم اشتباه نگرفتن تا این ته اومدم. وگرنه نمیکردم. اما دیگه تمومه. به چشم و دل دی

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

امشب اعتراف میکنم هیچی روم جواب نداد نه موتیویت کردن نه مدیتیشن نه سرگرمی نه دیت نه کار مثبت نه هیچیییی هیچی از فکرم درت نیاورد. چی داشتی که اینجوری شدم آخه میدونم چیزیم نداشتی . یه روز تو فکرم دشمنم یه روز دوستتم یه روز عاشقتم. یه روز خداروشکر میکنم نیستی و رد کردم یه روز نفرینم یه روزم مث امشب دلتنگم انگار تو کما بودم امروز. امروزی که تنها ترین ادم بودم دورمو خالی کردم هیچی ندارم هیشکی رو ندارم چه پسر چه دختر یه تنها رفیقمو دارم و بس.دلم به هیچی خوش نیست . راستی گفتم فهمیدم داستانو.اینکه هرکار

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

دیدی کم کم برگشتی به خودت؟ اعتماد کردی به کسی که کمکت کرد؟ دیدی دیگه تنهایی نمیترسونتت .. دیگه آخر هفته پنیک نمیزنی که چیکار کنم چرا کسی نیست برنامه کنم همه تو عشق و حال من تنها وااای نمیرم از تنهایی ؟؟! دیدی چجوری تنهاییتو به یه شب برنامه کرذن ترجیخ دادی ؟ حتی با اونی که دوسش داشتی..... یه زمانی دوسش داشتی.حواست به مووآن کردنتم هست ؟ بدون دزد و خونریزی :)) دیدی توکل کردی از سر دلت و بد نشد واست ؟ حالا درک کردی اکستو وقتی ازت رد شد چه حقی داشت که رفت و خالش بد نبود اما تو بگا رفتی فکر کردی اون چ

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

قصه به آخر رسید . ترس از دست دادنش تموم شد از دستش دادیم . دیگه اضطراب و درد و ناله تموم شد . دیگه غصه و فکر و حرص بیجا تموم شد.. تقلا کردن‌ دست و‌ پا زدن شب بیداری .. بیمارستان... تا صبح بیدار موندن.. غذا نخوردن... نگرانی و نگرانی و نگرانی... این زندگیه گه مزخرف چیزی واسه موندن نداشت که غصه بخورم چیزی رو از دست دادی . تف تو این زندگی که مفت نیارزید .. حداقل برای تو که همش رنج و سختی بود . برای تویی که همش دست و پا زدی . کاش یکم زندکی‌میکردی . لعنت به این روزگار ..نتونستم برای آخرین بار باهات حر

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

باورم نمیشه آخرین نوشتم ظهر روزی بوده مادرم رفت. چقد توو اون نوشته ساده بودم و خوش دل.. روحمم خبر نداشت چی قراره به سر همه وجودم بیاد. لعنت به این زندگی سیاه و بیرحم . لعنت به همه چی . دیگه به هیچی تو این دنیا نه اعتماد دارم نه ایمان دارم نه باور میکنم نه هیچی . میخوام غرق شم تو بی ایمانی و سیاهی . دیگه دل به هیچی خوش نمیکنم.میگذرونم تا منم نوبتم شه. دیگه حس هیچ احساسی نیست . زندگی دست گذاشته رو نقطه ضعفم و این دیگه آخرین ضربه اش بود به من .ممنون از همه عواملی که انقد تمیز دست به دست هم میدن تا

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

مادر نفسم بالا نمیاد درست. مه گرفته زندگیمو . نه‌ میتونم بخوابم نه میتونم غذا بخورم. مغزم از کار افتاده فقط قفلله روی تو . حالت تهوع دارم و سر درد.. روزگارم سیاه شده از وقتی نیستی. تچ اچن خونه نمیتونم بمونم نمیتونم بخوابم . ارامش ازم رفت .یه اهنگی داشت‌ابی میگفت ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست . همیشه میخندیدم میگفتم فکر کن یکی بره آدم خوشبختیشو گم کنه ! همیشه فکر میکردم با رابطه سر ادم‌میاد نمیدونستم قراره با تو سرم بیاد . زندگیم سیاه شده بعد تو . روز به روژ بدترم میشه . مغزم داره م

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

صفحه بندی